سلام .
دهم دیماه جاری مصادف بود با اولین سال تاسیس این وبلاگ .
سال گذشته و در همین روزها بود که به فکر این افتادم از طریق یه وبلاگ حرفهام و چیزهایی رو که درباره علاقم " سینما " میدونم با دیگران در میان بگذارم . به همین دلیل شروع کردم به نوشتن و به این ترتیب این وبلاگ متولد شد .
حالا دقیقا یک سال از اون روز میگذره و من توی این مدت چیزهای زیادی رو یاد گرفتم . با آدمهای مختلفی آشنا و دوست شدم و خدا رو شکر تونستم با حمایت دوستان و دلگرمی هاشون ، وبلاگم رو در جای نسبتا خوبی قرار بدم و ارتباط خوبی رو با همه مخاطبانم بر قرار کنم .
به همین دلیل در این پست تصمیم گرفتم یه کار جدید انجام بدم و از مطالب و نوشته های تعدادی از دوستان به عنوان یه پست مشترک استفاده کنم که میتونه در نوع خودش جالب و مفید باشه .
ضمناْ جا داره همین جا از دوست خوبم ، محمد صیفوری یه تشکر ویژه رو داشته باشم که لطفش همیشه با منه و جدیدا زحمت ساخت یه فلش بسیار زیبا رو واسم کشیده که میتونید اون رو در وبلاگ و در زیر کد موسیقی مشاهده کنید . البته اگه سرعت اینترنت در شهر شما پایینه ، میتونید اجازه بدید که فلش کاملا لود شه و بعد در نمایش مجدد به راحتی اون رو مشاهده کنید .
..............................................
اینم چند مطلب از دوستان
میم ، رویابین ها :
ای کاش ....
به من گفتی درباره سینما بنویسم . اما ای کاش می شد در مورد اون ، حرف شادی بخشی زد .
از من گله نداشته باش . سینما هم دیگه داره برام تبدیل به یه جور حس نوستالژیک میشه .
می پرسی چرا ؟.
وقتی آدم بجای دیدن صفوف طولانی از مردم بلیط به دست و ذوق زده ، با تابلوی بزرگی مواجه میشه که روش با رنگ قرمز نوشته شده " سینما تعطیل است " - و نه برای وفات و شهادت ، بلکه به علت بدهی و عدم حمایت . اونم نه موقتی بلکه برای همیشه - چه حسی بهش دست میده ؟؟. ( این اتفاق عینن برای سینما فلسطین (الوند سابق) شهرمون رخ داده ).
وقتی قیچی ممیزی برای فیلمهای ایرانی هر روز بزرگ تر میشه . وقتی واسه دیدن فیلم مثلا روشنفکرانه ای به سینما میری و با صندلیهای خالی روبرو میشی چه احساسی می تونی داشته باشی ؟.
ای کاش می شد این حس ها رو تعریف کرد .
من یکی که دیوونه ی سینما هستم با دیدن این وضعیت ، از بودن در جامعه ای که بهت این حق رو نمیده که به چیزی دلبستگی داشته باشی ، واقعا خجالت می کشم.
کاش می شد باز هم پدر خوانده داشت... کاش می شد اون نگاه معصوم سالواتوره در سینما پارادیزو رو حفظ کرد... ای کاش جیمز دین در اون مسابقه ی لعنتی شرکت نمی کرد... کاش جان وین اینقدر سیگار نمی کشید... ای کاش پلیسها می دونستن که اسلحه ی جف کاستلوی سامورایی ، فشنگ نداشت... کاش دخترک روزنامه فروش ، بلموندوی از نفس افتاده رو به پلیس لو نمی داد...
اگه زمان به عقب برگرده ، شاید بشه فکری به حال سینما کرد . اما افسوس که ....
..............................................
محمود از نگاه شخصی من :
در ستایش سینما
سالها از زماني كه ريچيوتو كانودو ايتاليايي اصل در سال 1911 نام هنر هفتم را براي سينما برگزيد مي گذرد و اين هنر همچنان به مسير خود ادامه داده و مي دهد . كافي است به خيل علاقه منداني كه براي تماشاي يك فيلم مدتها در صف مي مانند و يا دوستداران سينه چاك مجله هاي سينمايي نظري بيندازيد كه به اين درك برسيد كه ، سينما در روح و جسم بشر رخنه كرده است و بي گمان هنر مهد زيبايي و در انواع هنر ، سينما تكامل يافته ترين آنهاست و زيبايي شناسي حاكم بر آن به دليل برخورداري از ساير هنرها كه جزيي از ذات استثمارگر سينماست ، مطمئنا قدرتمندتر .
يك حس زيبايي شناسي كه چنان بشر را محو كرده است كه او را مجاب كند مدتها از واقعيت حاكم بر اطراف خود به اتاقي تاريك فرار كرده و در دنيايي خيالي سير كند . دنيايي سحر انگيز كه خود گاه ادعاي واقعي بودن دارد .
محرك ما براي تجربه ي مكرر اين دنياي سحر انگيز ، نياز پنهان بشر براي كسب لذت از زيبايي نهفته در اين هنر است.
سپس سينما ياد گرفت كه در وهله ي اول سينما باشد و به فرزندان توانای خود آموخت كه در عين سينما بودن به جذب مفاهيم ديگر براي تبديل شدن به هنري متعالي بيانديشند و هيچگاه فراموش نكنند سخن هيچكاك بزرگ را كه "سينما ، سينماست . نه موعظه ، نه درس اخلاق ، نه عرفان ، نه هيچ چيز ديگر ، سينما در درجه ي اول سرگرمي است!."
...............................................
دیوید از پرده شیشه ای :
به زندگی شخصی خودمان و اطرافیانمان که نگاه می کنیم می فهمیم که فرق زیادی با سینما ندارند . زندگی ما همان سینماست و سینما همان نمایش زندگی ماست . پشت صندلی می نشینیم و زندگی خودمان و اطرافیانمان را در شرایط مختلف می بینیم .
شاید بشود یکجور کسب تجربه بدانیمش !.
..............................................
حسین یوسفی از موسیقی و فیلم :
سینما یعنی جاودانگی !.
1. * الکساندر* مي گويد : * .... چمدانها و ايستگاه هاي يخزده راه آهن ، اشاره هايي که ما نمي فهميم و شبي که ما را مي ترساند .... ولي ما خوشحاليم ، چون راه افتاديم . *
2. * اورسته * به * وولا * برادرش که تکه فيلمي يافته است ، مي گويد : * در ميان مه ، تکدرختي پيداست . * وولا و الکساندر ـ و ما ـ هر چه دقيق مي شويم چيزي نمي بينيم . اين گفته شايد تسلايي به کودکان تلخکام اما آرمانگرا باشد .
3. تاريکي مطلق و به ناگاه روشنايي محض . آنچنان که چشمان تيره سوي ما تحمل اين سپيدي ناگهاني را ندارند .
4. در سپيده اي مه آلود ، الکساندر قصه مي گويد : * اول خلقت تاريکي بود . اول سياهي بود . بعد روشنايي آمد . *
5. مه که به کندي فرو مي نشيند ، تکدرختي در عمق ديده مي شود . آنان که از هفتخوان بلا ، به روياي آرمانشهري ، جان به سلامت برده اند ، به سوي تکدرخت مي دوند . در کنار درخت آرام مي گيرند . اکنون ما از دور ، آن دو را از درخت تميز نمي دهيم . آن دو گويي در درخت روياهايشان حل شده اند .
6. پيشگويي سينما به حقيقت مي پيوندد . تصوير همچنان مي ماند تا نشان دهد که آنها نه تنها به روياي خود دست يافته اند که جزئي از آن شده اند . آنها نمونه روشن خود اميد ، خود آرزو ،خود آرمان هستند .
7. کدام تصوير مي تواند جاودانگي آرمانگرايي را چونان نماي پاياني چشم اندازي در مه ساخته تئو آنجلوپولوس به رخمان بکشد ؟.
در هنگامه ي تنگدستي ، روياهايمان را از دست ندهيم !.